*بعد خوندن نصف فصل استوارت و نصف فصل داوسون و درست کردن زرشک پلو با مرغ های معروفم که هرچقدم تلاش می کنم، عمراً مزه ی غذای مامان رو نمیده، نشستم که یه فیلم خوب دانلود کنم و ببینم که نشد که نشد!صدای بارون منو برد یه جایی که تو نوزده دی ماه 1401، برم سمت باز کردن پنجره و نشسته روی لبه ی پنجره و دو تا لیوان چای خوردن و هوس آلبوم شب، سکوت، کویر شجریان کردن و هوس نوشتن تو وبلاگ!با گلدونا و ریسه ها و آینه ها و لیوان ها و شمع ها و شجریان و بارون برا خودم یه جشن کوچولو گرفتم. به چه مناسبت؟بعد سه سال و سه ماه و هشت روز، دیروز استاد خالدی بهم گفتن دیگه لازم نیست بیمار ببینی فقط کیس های بوردت رو ببین (که البته تموم کردن اینها تا تیر طول می کشه).. حالا چرا ذوق کردم؟ چون دیگه دوران استرس داشتن نیومدن بیمار و نداشتن بیمار و نفرستادن کار از لابراتوار و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه ای که تو رزیدنتی پروتز هست تموم شد... و خب مهم تر اینکه، بالاخره دکتر خالدی بهم اعتماد کردن و بالاخره ... باورم شد که این راه را هم هست پایان انشالله :)**یه برنامه ی رژیم سخت در پیش دارم.. چونکه برا اولین بار در زندگیم به 64 کیلو رسیدم و هرچقدم بقیه بگن قدت بلنده و دیده نمیشه و خوبی و این دلداریا.. معیار من فقط پوشیدن اون لباسیه که تو عروسی سارا و محمد پوشیدم.. همون لباس معروف.. با اون دامن مشکی بلند دنباله دارش.. برا عروسی نوید و آرام :)(چقد بخش رو با نوید و محمد و مریم و حسام و محسن بیشتر دوست دارم.. چقد شیرینن این سال پایینیا )***- ناهید من می فهمم چقدر همه چی برات تازه ست هنوز.. سه ماه مدت زمان زیادی نیست اما میدونی، سال چهار پروتز سال معمولی نیست، اونم وقتی تو شهر خودت نیستی، من که تو شهر خودم بودم خونه م رو تحو
برچسب:
نویسنده: آرین کمالی
تاريخ: يکشنبه
9 بهمن
1401 ساعت: 23:17